حكيم ابوالقاسم فردوسى
97
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
بياور يكى خنجر آبگون * يكى مرد بينا دل پر فسون نخستين بمى ماه را مست كن * ز دل بيم و انديشه را پست كن بكافد تهيگاه سرو سهى * نباشد مر او را ز درد آگهى و زو بچهء شير بيرون كشد * همه پهلوى ماه در خون كشد و ز آن پس بدوز آن كجا كرد چاك * ز دل دور كن ترس و تيمار و باك گياهى كه گويمت با شير و مشك * بكوب و بكن هر سه در سايه خشك بسا و بر آلاى بر خستگيش * ببينى همان روز پيوستگيش به دو مال از ان پس يكى پرّ من * خجسته بود سايهء فرّ من ترا زين سخن شاد بايد بدن * بپيش جهاندار بايد شدن كه او دادت اين خسروانى درخت * كه هر روز نو بشكفاندش بخت بدين كار دل هيچ غمگين مدار * كه شاخ برومندت آمد ببار بگفت و يكى پر ز بازو بكند * فگند و بپرواز بر شد بلند بشد زال و آن پرّ او بر گرفت * برفت و بكرد آنچه گفت اى شگفت [ بدان كار نظاره شد يك جهان * همه ديده پر خون و خسته روان ] فرو ريخت از مژّه سيندخت خون * كه كودك ز پهلو كى آيد برون [ نامگذارى رستم ] بيامد يكى موبدى چرب دست * مر آن ماه رخ را بمى كرد مست بكافيد بىرنج پهلوى ماه * بتابيد مر بچه را سر ز راه چنان بىگزندش برون آوريد * كه كس در جهان اين شگفتى نديد يكى بچه بد چون گوى شيرفش * به بالا بلند و بديدار كش شگفت اندر و مانده بد مرد و زن * كه نشنيد كس بچهء پيل تن [ همان دردگاهش فرو دوختند * بدارو همه درد بسپوختند ] شبانروز مادر ز مى خفته بود * ز مى خفته و هش از و رفته بود چو از خواب بيدار شد سرو بن * بسيندخت بگشاد لب بر سخن برو زرّ و گوهر بر افشاندند * ابر كردگار آفرين خواندند مر آن بچه را پيش او تاختند * بسان سپهرى بر افراختند بخنديد از آن بچه سرو سهى * بديد اندرو فرّ شاهنشهى [ برستم بگفتا غم آمد بسر * نهادند رستمش نام پسر ] يكى كودكى دوختند از حرير * به بالاى آن شير ناخورده شير درون وى آگنده موى سمور * برخ بر نگاريده ناهيد و هور ببازوش بر اژدهاى دلير * بچنگ اندرش داده چنگال شير به زير كش اندر گرفته سنان * بيك دست كوپال و ديگر عنان نشاندندش آنگه بر اسپ سمند * بگرد اندرش چاكران نيز چند [ چو شد كار يك سر همه ساخته * چنانچون ببايست پرداخته ] هيون تكاور بر انگيختند * بفرمان بران بر درم ريختند پس آن صورت رستم گرزدار * ببردند نزديك سام سوار يكى جشن كردند در گلستان * ز زاولستان تا بكابلستان